معرفت خدا

معنی کلمه معرفت خدا در دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] معرفت حقیقی به خداوند زمانی به دست می آید که انسان این حقیقت را همان طور که در واقع است بشناسد و نسبت به آن یقین داشته باشد.
صفات و افعال اختیاری انسان که در حیطه بحثهای اخلاقی و ارزشی قرار می گیرند ممکن است با توجه به متعلقشان بر سه دسته تقسیم شوند:نخست: آنها که به خدا مربوط می شود،دوم: آنها که به خود انسان مربوط می شود.سوم: آنچه که مربوط به مخلوقات خداست.از گروه اول، نخستین فعل نفسانی انسان که در ارتباط با خدای متعال در اینجا مطرح می شود «ایمان» است که در گذشته گفته ایم: ریشه ارزش سایر افعال و صفات اخلاقی به شمار می رود و نیز گفتیم: از آنجا که حقیقت ایمان یک نوع فعل اختیاری نفسانی است، در حیطه اخلاق و بحثهای اخلاقی قرار می گیرد. همچنین، گفتیم: که برای تحقق ایمان در نفس انسان، شناختن متعلق ایمان یک شرط لازم است و از آنجا که علم نیز معمولا، از راههای اختیاری حاصل می شود، می تواند در زمره افعال ارزشمند اخلاقی شمرده شود. بنابراین، نتیجه می گیریم که تحصیل علم نسبت به متعلق ایمان «مثل خدا، ارسال رسل، انزال کتب، بعث و نشور و حساب» شرط لازم برای پیدایش ایمان در نفس است چنانکه در ایمان هم شرط لازم و ریشه و اساس سایر ارزشهای اخلاقی می باشد.بنابراین، قبل از همه لازم است درباره کسب علم و معرفت نسبت به خدای متعال که محور بقیه است به بحث و بررسی بپردازیم و پاسخگوی سؤالاتی باشیم که در این زمینه قابل طرح است نظیر آنکه، منظور از معرفت خدا چیست؟ معرفت خدا چگونه حاصل می شود؟ این معرفت از چه ارزشی برخوردار است؟ و در نهایت آفات و موانع آن چه هستند؟ چرا که، این وظیفه اخلاق و عالم اخلاقی است تا درجه اهمیت و ارزش هر چیزی را و از آن جمله این علم را تعیین، راه تحصیل آن را تبیین و طریقه نگهداری آن را بابررسی موانع و آفات در اختیار دیگران قرار دهد.
معرفت حقیقی
آگاهی انسان از حقایق هستی همواره یکسان نیست. آگاهی ما نسبت به امور گاه ظنی و گاه یقینی است. معرفت حقیقی زمانی به دست می آید که انسان یک حقیقت را همان طور که در واقع است بشناسد و نسبت به آن یقین داشته باشد. یقین زمانی حاصل می شود که هیچ گونه تردیدی نیست به درستی آگاهی خود نداشته باشیم. بنابراین معرفت حقیقی اولا مطابق با واقع است و ثانیا یقینی است یعنی به شک و تردید آلوده نیست.کسی که دارای معرفت یقینی به حقایق است در واقع به کمال یکی از قوای نفس خود نزدیک تر شده است. قوه عاقله انسان هر چه دارای معرفت یقینی بیشتری باشد دارای کمال برتری است چنان قبلا گفتیم منشا معرفت جویی انسان کمال خواهی اوست یعنی انسان به وسیله معرفت نوعی برتری و کمال را در خود پدید می آورد و چون انسان فطرتا خواستار کمال است به طور فطری خواستار معرفت است هر چه معرفت انسان به حقایق عالم بیشتر باشد و هر چه معرفت او یقینی تر و پیراسته تر از شک و تردید باشد کمال حاصل از معرفت او قوی تر و برتر است بنابراین آدمی به طور فطری خواهان یقین محکم تر و استوارتر است و اگر آن چه انسان به آن معرفت دارد موجود اشرف و کامل تر باشد کمال قوه عاقله انسان نیز برتر خواهد بود پس می توان گفت برترین کمال قوه عاقله انسان شناخت یقینی خداوند است زیرا خداوند کمال مطلق است و هیچ موجودی به درجه کمال او نمی رسد.
مراتب معرفت
معرفت انسان به خداوند همانند دیگر معرفت های او دارای مراتبی است انسان پس از حصول علم به وجود خداوند در حقیقت شک و تردید را از بین می برد و به رتبه یقین می رسد ولی یقین او نیز می تواند رشد کند و استحکام بیشتری یابد.
← علم الیقین
...

جملاتی از کاربرد کلمه معرفت خدا

این بحث با پرسش اساسی تری پیوند دارد که به بحثهای ظریفی در کلام انجامیده‌است؛ یعنی، این پرسش که اولین تکلیف آدمی چیست؟ گروهی اولین تکلیف آدمی را شناخت خدا یا ایمان به خدا، و گروهی استدلال برای معرفت به خدا دانسته‌اند (مثلاً عبدالجبار نخستین تکلیف آدمی را استدلال برای شناخت خدا می‌داند، ولی شیخ مفید شناخت خداوند را نخستین تکلیف می‌داند). بر همین اساس بعضی، تکالیف شرعی را متأخر از معرفت خدا و توحید و عدل دانسته و گروهی آن‌ها را به موازات هم مطرح کرده‌اند.
و گفت: معرفت سه است معرفت خدا و معرفت نفس ومعرفت وطن معرفت خدای را محتاج باشی بقضاء فرایض و معرفت نفس را محتاج باشی بریاضت و معرفت وطن را محتاج باشی برضا دادن بقضا و احکام او.
دریغا «صُمٌّ» گوش ندارند، قرآن چون شنوند؟! «بُکْمٌ» گنگ آمده‌‬اند، قرآن چون خوانند؟! «عُمیٌ» دیده ندارند، جمال آیات قرآن چون بینند؟! هرگز بوجهل، با فصاحت او، از قرآن حرف نشنید؛ زیرا که «عَرَفَ نَفَسَهُ» باید تا «عَرَفَ رَبَّهُ» باشد. ایشان را معرفت نفس نیست، معرفت خدا چون باشد؟! ایشان بیگانه‌‬اند. اگر تو گویی که فرعون و هامان و قارون، آخر این نامها در قرآن است. من گویم: نام ایشان در قرآن بوجهل دید. و بوجهل قرآن نشنید؛ دوستان خدا از این، چیزی دیگر شنوند زیرا که عاشق را حظّ معشوق چه لطف باشد و چه قهر زیرا که هر که فرق داند، میان لطف و میان قهر، او هنوز عاشق لطف باشد یا عشق قهر نه عاشقِ معشوق بود.