مجوی

معنی کلمه مجوی در لغت نامه دهخدا

مجوی. [ م ُ ] ( ع ص ) دیگ در جواء کننده و جِواء غلاف دیگ یا چیزی از چرم و جز آن که بر آن دیگ نهند. ( آنندراج ). کسی که آویزان می کند دیگ را. ( ناظم الاطباء ).

معنی کلمه مجوی در فرهنگ فارسی

دیگ در جوائ کننده

جملاتی از کاربرد کلمه مجوی

چو در سرای خلافی ره وفاق مجوی چو در ولایت خصمی رفیق و دوست مگیر
آسودگی اگر طلبی، برتری مجوی راحت در آسیاست همین سنگ زیر را
صائب فروغ فیض ز هر بی بصر مجوی کاین توتیا به دیده بیخواب می کشند
طالب سیمرغ باش و کیمیا لیکن مجوی در بتان مهر و وفا با عاشقان صبر و سکون
از زاهدان سرد نفس پختگی مجوی در سردسیر میوه بود خام بیشتر
از گوش مجوی کار دیده فرق است ز دیده تا شنیده
از دکان آشنایی جنس آسایش مجوی این گهر جویا متاع بندر بیگانگی است
امید خوش‌دلی از ما مجوی ای همدم که عشق داده به طوفان غم سفینه ما
از این نامورتر محلی مجوی که خوانند خلقت پسندیده خوی
حال فلک را مجوی سیر ملک را مگوی سلک جواهی مگیر بر ره معنی بپوی