معنی کلمه گردن در لغت نامه دهخدا
زلفینک او نهاده دارد
بر گردن ماروت زاولانه.رودکی.تا بگویند که خدای عز و جل یکی است و بجز او خدای نیست ، چون بگویند تیغ از گردن ایشان بیوفتاد. ( ترجمه تفسیر طبری ).
آهو همی گرازد گردن همی فرازد
گه سوی کوه تازد گه سوی راغ و صحرا.کسایی.برون آمد از در بکردار باد
به گردن برش گرز و سر پر ز داد.فردوسی.به خاک اندر افکند مر تنش را
به یک گرز بشکست گردنش را.فردوسی.رویت ز در خنده و سبلت ز در تیز
گردن ز در سیلی و پهلو ز در لت.لبیبی.آن خجش ز گردنش بیاویخته گویی
خیکی است پر از باد بیاویخته از بار.لبیبی.مر ورا گشت گردن و سر و پشت
سر بسر کوفته به کاج و به مشت.عنصری.فکندش به یک زخم گردن ز کفت
چو افکنده شد دست عذرا گرفت.عنصری.پشیمان شوم و چه سود دارد که گردن ها زده باشند. ( تاریخ بیهقی ).
غژغاودم گوزن سرین و غزال چشم
پیل زرافه گردن و گور هیون بدن.لامعی.هر کو به گرد این زن پرمکر گشت
گر ز آهن است نرم کند گردنش.ناصرخسرو.سر خاقان اعظم از تفاخر
بدین نسبت یکی گردن بیفزود.خاقانی.دو شخص ایمنند از تو کآیی بجوش
یکی نرم گردن یکی سفته گوش.نظامی.گر آهو یک نظر سوی من آرد
خراج گردنم بر گردن آرد.نظامی.نه خود را بر آتش به خود میزنم
که زنجیر شوق است در گردنم.سعدی ( بوستان ).چون نرود در پی صاحب کمند
آهوی بیچاره به گردن اسیر.سعدی ( طیبات ).گردن و ریش و پای و قد دراز
از حماقت حدیث گوید باز.اوحدی.- از گردن افکندن ؛ ذمه خود را فارغ ساختن. مسئولیت را از عهده خود خارج کردن. خود را از مسئولیت کاری و عملی آزاد گردانیدن : من این نذر را از گردن بیفکنم. ( تاریخ بیهقی ).