معنی کلمه شمن در لغت نامه دهخدا
بت پرستی گرفته ایم همه
این جهان چون بت است و ما شمنیم.رودکی.بسته کف دست و کف پای شوغ
پشت فروخفته چو پشت شمن.کسایی.از ایران یکی کهترم چون شمن
پیام آوریده به شاه یمن.فردوسی.اگر تاج ایران سپارد به من
پرستش کنم چون بتان را شمن.فردوسی.خم آورده از بارشاخ سمن
صنم شد گل و گشته بلبل شمن.فردوسی.شمن گر ببیند چو ایشان به چین
گسسته بود بر بتان آفرین.فردوسی.همیشه خرم و آباد باد ترکستان
که قبله شمنان است و جایگاه بتان.بهرامی.بخت پرستیدن خواهد ترا
همچو وثن را بپرستد شمن.فرخی.ز ایران را مثل نماز برد
چو شمن در بهار پیش وثن.فرخی.این قیاس است ورنه زایر او
نه وثن باشد و نه خواجه شمن.فرخی.چونانکه دستش را پرستد سخا
بت را پرستیدن نیارد شمن.فرخی.مرا جز پرستیدنش کار نیست
بلی بت پرستی است کار شمن.فرخی.اندیشه رعیت چندانکه او کند
اندیشه وثن نه همانا کند شمن.فرخی.بوستان گویی همچون بت فرخار شده
مرغکان چون شمن و گلبچگان چون وثنا.منوچهری.تا همی گریی همی خندی و این بس نادر است
هم تو معشوقی و عاشق هم بتی و هم شمن.منوچهری.بت من جانور آمد سمنش بی دل و جان
منم او را شمن و خانه من فرخار است.بوالمثل.این یکی ماند چو بر چهر شمن روی صنم
وآن دگر ماند چو بر چهر صنم اشک شمن.قطران.خلق یکسر بت پرستان گشته اند
جانهاشان چون شمن بتشان بدن.ناصرخسرو.باد اقبال در پرستش او
تا شمن در پرستش صنم است.